اعصابم خورده٬ نشستم کل کارهایی رو که باید تا شنبه انجام بدم لیست کردم٬ هر چند دقیقه یه بار هم یه چیزی یادم میوفته و می رم اضافه می کنم بهش! وبلاگ رو هم که به روز کنم کلا" ۲ تاشون خط می خوره و بقیه کارام همه رو هواست!
ماجرای چهارشنبه به کل از یادمون برد که قرار بود پنجشنبه بچه های انجمن رو ببریم اردو. تا ساعت ۱:۰۰ شب مشغول کارای اردو بودیم و ساعت ۶:۰۰ صبح هم بیدار باش و شروع اولین اردوی انجمن در این دو ترمی که ما اونجا بودیم...
پنجشنبه اردوی دخترا بود! اصلا" حال نداد. توی اتوبوس که مؤدب و متین نشستیم خط چین های وسط جاده رو شمردیم و از اون عقب صدای سوت بلبلی و این حرفا میومد! لب ساحلش هم رفتیم چپیدیم توی یه آلاچیق نهار بچه ها رو آماده کنیم! البته محمود جان هم خیلی زحمت می کشیدن و کلا" مشغول بخور بخور بودن و دست به سیاه و سفید نمی زدن!!! بابک و حامد هم دم به دقیقه رگ غیرتشون قلمبه می شد می رفتن به ماشین هایی که اون دور و ور بودن تذکر شفاهی می دادن و اگر طرف از رو نمی رفت من می رفتم خدمتشون می رسیدم!!!
خلاصه اردوی دخترا رو به خیر و خوشی مدیریت (بخوانید خر حمالی!) کردیم و به خیر و خوشی و بدون هیچ مشکلی برگشتیم! البته این تو اتوبوس ما بود! توی اتوبوس حامد اینا همون آخر مسیر یهو یه کامیون می پیچه جلوی اتوبوس و اتوبوس یه ترمز شدید می کنه و معصومه خانوم می ره تو شیشه!!! البته اون هم بخیر گذشت خدا رو شکر...

بدجور سرما خورده بودم ولی دوباره ۶:۰۰ صبح جمعه همگی بیدار شدیم بریم اردو!!! این دفعه با اون دفعه فرق می کرد البته! رفتیم نشستیم ته اتوبوس٬ البرز گیتارش رو آورده بود٬ اون می زد ما می خوندیم...
جو پسر ها هم کلی فرق می کرد! هر کی هر چی به ذهن مبارکش خطور می کرد یهو ول می کرد بیرون!!! حالا هی بگو سیس و این حرفا!!! یکی ته اتوبوس هر کیف می شد یهو قه قهه می زد کل اتوبوس بر می گشتن عقب رو نگاه می کردن!!!
لب ساحل هم کلی خوش گذشت٬ کلی فوتبال بازی کردیم٬ یه سری از بچه ها هم یه آتیش روشن کردن و حلقه زدن دورش. چند دقیقه که گذشت یه ماشین اومد پارک کرد کنار آتیشمون و موزیک و رقص بود و از این حرفا...
در مورد نهار هم من دست به هیچی نزدم ولی فرقش با روز قبل این بود که دخترا یه ساندویچ رو با هزار تا ناز و افاده و نمی گیرم و نمی خورم و اینا می گرفتن می بردن ولی این پسرا هنوز ۱۰ ثانیه از پخش ساندویچ ها نگذشته بود اومدن که آقا اونا تموم شد دومیش رو بدین!!!
اون اردو هم به خیر و خوشی تموم شد...

دیروز استاد تحلیل گفت خودتون رو برای امتحان میان ترم تحلیل آماده کنید. فکر کنم بیچاره شدم. از اول ترم تا حالا هیچ درسی رو نخوندم٬ کسی ۱۰ بگیره یعنی پایان ترم هر چی بگیره پاس می شه. بالای ۵ باید ۷ بگیره توی پایان ترم تا ۱۰ بشه و زیر ۵ هم که باید بره حذفش کنه! منصفانه است و اگر بنا رو بر انصاف بذاریم فکر کنم من جزو دسته سومم...
امروز کلا" زیاد حواسم به کلاسا نبود. این سید نشسته بود کنارم هی حرف می زد! استاد هر شکری می خورد این سید یادآوری می کرد بهش! خیلی اعصاب و روان دارم گند زد بهش...
سه روزه عجیب از مکعب روبیک خوشم اومده! دم به دقیقه می زنم داغونش می کنم و دوباره درستش می کنم. از فکر کردن به این لیست طولانی کارهایی که باید انجام بدم بهتره! شاید هم نه! نمی دونم...
فعلا" بابای...
سلام...
این دفعه واقعا" نمی دونم از چی بنویسم٬ از نیومدن استاد تحلیل٬ از تعطیلی کلاس بتن٬ از دعوای من حامد و استاد اندیشه٬ از پروفسور آر.سی.هیبلیر که هر روز باید می دیدمش٬ از کل کل با بچه های کشاورزی سر رشته ما و رشته اونا و یا از قلیون و دود و دم با بچه های انجمن یه جای نه چندان دنج!
این همه اتفاقات این هفته بود ولی همیشه باید یه تنوعی باشه و به خاطر همین امروز متنوع شد...
دیشب کلی مهمون داشتیم. خونه مامان بزرگم اینا مراسم دعا بود و از این حرفا! من هم مثل همیشه مسئول تدارکات بودم! از اول تا آخر مراسم رو با دایی کوچیکم داشتیم جون می کندیم تا اینکه آخر مراسم یه نفر میکروفن رو گرفت و از خواجه حافظ شیرازی تا روح ننه بزرگ بابام واسه همه صلوات فرستاد جز ما دو تا بدبخت! بعد از اینکه مهمون ها رفتن مامانم اومد گفت چطور بود؟ گفتم یه بنده خدایی توی خط تولید سمند کار می کرد٬ بهش گفتن کار و بارت چطوره؟ گفت از صبح تا شب داریم اونجا مثل خر کار می کنیم٬ آخرش عکس اسب رو می زنن رو ماشین! قضیه ماست...
ساعت ۱۲:۰۰ نشستم پای فیلم هیلی وقت بود فیلم جدیدی واسه دیدن نداشتم. وقتی خوابیدم آفتاب در اومده بود...
صبح تلفنم داشت زیر گوشم می لرزید. به زور چشمام رو باز کردم٬ شمارش ناشناس بود٬ گوشی رو که برداشتم یکی از بچه ها گفت محمود و حامد و بابک رو با ۲ نفر دیگه گرفتن!!! نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم دانشگاه٬ از خیابون که داشتم رد می شدم یه ماشینی کوبید بهم ولی من پریدم رو کاپوتش چیزیم نشد٬ منتظر هم نموندم فحش بشنوم٬ در رفتم...
از صبح که رسیدم انجمن فقط بدبختی بود. همه نگران بودیم و به هر جایی که عقلمون رسید و نرسید زنگ زدیم٬ هر کسی هم یه چیزی می گفت ولی خوشبینانه ترین نظریه هم در مورد اینا افتضاح بود!!! از صبح هر کسی رو که می شناختم و نمی شناختم بهم زنگ زد و از اینا سراغ گرفت. مامان محمود هم بیشتر از همشون. من دیگه نمی تونستم جواب مامان محمود رو بدم. هر دفعه گوشیم رو می دادم دست یه نفر...
آخرین باری که گوشیم زنگ زد عکس محمود افتاد رو گوشی. گوشیش رو از صبح جواب نمی داد٬ با تردید گوشی رو برداشتم و گفتم الو؟! گفت کجایی؟ آماده شو دارن میان دنبالت! بعد هم با یه آقایی که کنارش بود حرف زد و من قبل از اینکه بفهمم چی می گن ولو شدم کف انجمن!!! رنگم شد مثل گچ و بدنم رفت رو ویبره! آخه چی گفته بودن که من بدبخت که نه ته پیاز بودم و نه سر پیاز و کلا" خواب بودم وقتی این ابله ها رو گرفتن٬ باید می رفتم اونجا؟!
از انجمن زدم بیرون ببینم چه خاکی باید سرم بریزم٬ فورا" زنگ زدم به بابام که بدونه کجا بیاد منو تحویل بگیره!!! اون هم ۱۵ دقیقه بهم فحش داد و نیم ساعت توصیه های امنیتی برام گفت! بابام که فهمید مثل یه مرد همونجا وایستادم تا بیان ببرنم!!! فقط یه خورده بدنم می لرزید و چشام خیس بود...
چند دقیقه گذشت دیدیم سر و کله محمود پیدا شد! آزادش کرده بودن و این هم زرت بعد از آزادی زنگ زده بود با من شوخی کنه!!! آدم انقدر جلف؟! من به انضمام کل بچه های انجمن هر چی از دهنمون در اومد بارش کردیم و یهو حامد اومد دنبالم که بیا رئیس ح**** با تو کار داره...
یا خدا! مثل اینکه قرار نیست ما سر سالم تو قبر بذاریم!!!
رفتیم گفت چی شده؟! گفتم اینجوری! گفت محمود غلط کرده با تو شوخی می کنه! بشین کل ما وقع رو بنویس! گفتم من شاکی نیستما! گفت اطلاعات شاکیه! گفتم ببخشید! کجا رو باید بنویسم؟! خلاصه نشستیم کل ماجرا رو عین همینی که اینجا نوشتیم اونجا هم نوشتیم و امضا هم کردیم!
وقتی رسیدم خونه همه توی هال نشسته بودن. دایی٬ خاله٬ بابابزرگ٬ مامان بزرگ٬ بابا٬ مامان و خلاصه کل خاندان لم داده بودن رو مبل زل زده بودن به من! دیدم اگر خودمو ناراحت نشون بدم تا صبح باید نصیحت بشنوم٬ یهو نیشم رو باز کردم گفتم ایم گل پر پر از کجا آمده؟! از بازجویی فلان وزارت آمده...
همه خندیدن و بخیر گذشت...
جمعه ۸/۸/۸۸...
امروز ساعتم رو برای ۸:۰۰ صبح کوک کرده بودم! احساس می کردم ساعت ۸:۰۰ قراره یه اتفاقی بیافته! ساعتم که زنگ زد هیچ اتفاق خاصی نیافتاد! همه جا ساکت بود. بلند شدم. نور از پنجره روی صورتم افتاد. دوباره ساعتم رو نگاه کردم. شاید باید تا ساعت ۸:۰۸ صبر می کردم!!! ولی باز هیچ اتفاق خاصی نیافتاد و من خوابیدم تا ساعت ۱۲:۰۰...
این هفته زیاد جالب نبود. یکشنبه و دوشنبه درگیر نمایشگاه کتاب بودیم. ثبت نام اردو هم بود! جلسه انجمن علمی هم همینطور! واقعا" همه چیز پیچیده بود به هم. دوشنبه بعد از حضور غیاب از سر کلاس دینامیک بلند شدم تا یه سری به نمایشگاهمون بزنم٬ مثل دیروز شلوغ بود. خیلی برام جالب بود. ما حتی تبلیغات زیادی هم نکرده بودیم! حوصله نداشتم دوباره برگردم سر کلاس دینامیک٬ موندم همونجا...
دوشنبه شب برام اس.ام.اس اومد که خاک تو سرت! استاد دینامیک آخر کلاس هم حضور غیاب کرد و دهنت سرویسه! استاد گفته اونایی که از اولش غایب بودن که هیچی ولی اینایی که رفتن...
بیچاره شدم! ۷ واحدم به انتشارات رفت!!! سه شنبه بعد از کلاس خاک رفتم انجمن. سعید هم توی انجمن بود. ترم بالاییمون بود و زبون این زبون نافهم رو می فهمید! گفتم چه خاکی تو سرم بریزم؟! گفت راه نداره! تسلیت گفت! آب دهنم رو قورت دادم تا آخرش یه گوشه نشستم و به این ترمم فکر کردم! بهم گفت ۱ واحد آز مقاومت رو پاس می ده ولی اون ۶ واحدت رو برو حذف کن...
دوباره سه شنبه کلاس آز مقاومت داشتیم. زل زده بودم به استاد! دو سه بار خواستم برم رو پر و پاچش ولی نشد! نگه داشتم واسه دوشنبه ببینم چه غلطی می خوام بکنم؟!
سه شنبه شب با محمود رفتیم سالن تربیت بدنی دانشگاه٬ سر در اصلی رو بسته بودن و پیاده هم می خواستیم بریم٬ از اون یکی در٬ کلی راه بود! نگهبان اینوری نذاشت ماشین رو ببریم داخل ولی اونوری گفت یواشکی برید تو کسی نبینتتونا! ما هم گفتیم چشم! همین که رسیدیم به سالن دیدیم یه بابایی داره چپ چپ نگاهمون می کنه! دیدیم هه هه هه نگهبانه! گفت مگه به شما نگفتن ماشین نمی تونید بیارید تو؟! گفتیم جدی؟! نه!!! کسی بهمون گفت!!! اوه اوه دیرمون شد!!! هه هه هه!!! بعدشم بدو رفتیم تو سالن...
چهارشنبه رو دوست دارم. گاهی دوست داشتم تنها باشم. ولی توی این شهر شلوغ هیچ جایی برای تنها بودن نیست. هیچ جایی نیست که بتونی ولو بشی روی چمن ها٬ یه سیگار کج و کویه رو که از چند جا شکسته از جیبت در بیاری٬ روشن کنی و بذاریش گوشه لبت٬ یه کام عمیق ازش بگیری و زل بزنی وسط آسمون و به زندگی مزخرفت فکر کنی! شاید به خاطر همینه که من سیگار نمی کشم!!!
دیشب با یکی از دوستام رفتیم بیرون. عاشق بود ولی من می دونستم اینکاره نیست! چون اینو می دونستم و می دونم وبلاگم رو نمی خونه اینجا می نویسم ماجرای دیشبو! شماره خودم رو توی گوشیم به اسم دختری که این عاشقش بود سیو کردم! طوری که مثلا" دارم به دختره اس.ام.اس می زنم شروع می کردم به نوشتن جواب اس.ام.اس های خودم! بعدش هم جواب خودم رو برای گوشی خودم می فرستادم و جوابی که خودم نوشتم برای دوستم می خوندم و بهش نشون می دادم!!! هر چند نامردی بود ولی فکرش آزاد شد٬ آبروش هم جلوی دختر مردم نرفت!!! یعنی جوابی که دختره قرار بود بهش بده من دادم بهش...
سر همین چند تا اس.ام.اس هم قرار شد منو ببره کافی شاپ! :دی!
سرما خوردم٬ اساسی...
یکشنبه مثل همیشه شلوغ بود! از خود صبح کلاس داشتم تا ساعت ۵:۳۰ عصر که با استاد اندیشه کلاسم تموم می شد و این دفعه دعوای من و استاد اندیشه به جاهای باریک کشید!!! :دی! البته استاد گفت یه نمره خوب بهت می دم برای اینکه خیلی روت زیاده!!! هه هه هه!
یکشنبه توی یه جلسه با معاون دانشکده دبیر انجمن علمی رو هم انتخاب کردیم...
دوشنبه کلاس حل تمرین تحلیل سازه تشکیل نشد و به جاش سه ساعت نشستیم پای کلاس خاک! بدبختمون می کنه این خاک!!! حالا بچه ها رفتن با استاد حرف زدن یه خورده بهتر شده ولی بازم همونه!
خیلی دوست داشتم بازم کلاس دینامیک رو بپیچونم ولی می فهمید بیچارم می کرد. کل این ترمم دستش بود! انگار اصلا" راه نداشت من بیام دانشگاه و چشمم به جمال بی مثال حضرت استاد منور نگردد و کله بی مویش را رویت نکنم...
سه شنبه بعد از کلاس مکانیک خاک و بعد از کلی مذاکرات دیپلماتیک پای ۳ نفر از دوستان رو به انجمن باز کردیم که کلا" خطی مشی ما رو نمی پسندیدن گویا! و سه شنبه که مزه شکلات می داد...
وقتی از انجمن اومدم بیرون دیدم مینی بوس رفته و از کلاس آز مقاومت جا موندم! منتظر موندم تا مینی بوس برگرده٬ ولی اونم هم که برگشت زیاد حال نکرد واسه من تنها دوباره اون مسیر رو بره! استادمون رو که دید منو سپرد بهش که اینم ببر! جا مونده!!! و باز هم حضرت استاد...
نمی دونم من این همه شانس رو از کجا میارم؟! مار از پونه بدش میاد٬ دهنش سرویس می شه!!!
اولش که گیر داد چرا دیر کردی؟! غلط کردم! چرا کیف و کتاب دستت نیست؟! گزارش کار رو گروهی می نویسیم بچه ها فلم کاغذ دارن! متاسفانه تنبلی می کنید دیگه!!! شرمنده دیگه! ظاهر و باطن همینه...
بعد از اینکه سوار ماشینش شدیم باز شروع کرد! این کیه جلوی ماشین من پارک کرده!!! حالا کلی فاصله داشتا! کل زحمتش یه دنده عقب بود!!! گفتم استاد پیاده شم فرمون بدم؟! گفت نمی خواد! ولی این اصولی نیست که!!! گفتم بله! ملت ملاحظه ندارن که! پیاده شم خط بندازم ماشینش رو؟! :دی!
خوشش اومد! تا آزمایشگاه مخم رو خورد...
چهارشنبه صبح اطلاعیه اردومون رو زدیم به دیوار و چهارشنبه ظهر نه تنها کل ظرفیت پر شد بلکه ۳۰ نفر هم ذخیره نوشتیم!!!
چهارشنبه و پنجشنبه هم که کلاس مکانیک سیالات داشتیم٬ اولی مال خودمون بود و دومی به خاطر تعطیلی هفته پیش٬ وقتی استاد گفت بچه ها من دو هفته نمیام چقدر خوشحال شدیم!!! حالا باز این استادمون خوب بود٬ کاش اون یکیش (مکانیک خاک) هم سه٬ چهار هفته بره هر جایی دوست داره و از زندگیش لذت ببره تا بلکه ما هم اگر از زندگی لذت نمی بریم لااقل در عذاب نباشیم!!!
بدرود!
و دیروز تولد محمود بود...
دیگه نمی خوام از سه شنبه و کلاس خاک و استادش بگم که پدر هممون رو در آورده و تازه چند تا تکلیف هم داده واسه هفته بعدمون که هیچ کس هم نفهمید چی گفت و چی شد و کجا رفت...
کلاس آز مقاومت رو هم نمی گم که طومار نوشتیم واسه استاد خاکمون و نمی گم بحث سیاسی اساسی گرفته بود بین محمود و اون یارو و استاد داشت واسه خودش درس می گفت و اینا برای خودشون...
ولی چهارشنبه رو می گم که خیلی خوشحال بودم و باز نمی گم چرا خوشحال بودم! :دی!
پنجشنبه من و حامد و احسان و مینا خانوم قرار گذاشتیم بریم یه کادوی خوب برای محمود پیدا کنیم! خدا رو شکر سلیقه هیچ کدوممون هم با هم جور نبود! من می گفتم این خوبه؟ سه تایی می گفتن نه! حامد می گفت این چی؟ اینبار ما سه تایی می گفتیم نه! و...
خلاصه بعد از چند وقت یهو با هم گفتیم: بچه ها این چطوره!!! هه هه هه...
و این گونه بود که ما برای محمود کادو خریدیم!
و اما مهمترین نکته این تولد که اصلا" نباید فراموش می شد کیف جومونگ بود که من از شهریور قولش رو به محمود داده بودم!!! :دی! کل شهر رو گشتیم تا یه کیف جومونگ خوب پیدا کنیم که بشه باهاش اومد دانشگاه! نمی دونم قضیه اش رو اینجا گفتم یا نه؟ ولی چند وقت پیش محمود بهم گفت اگه مردی یه کیف جومونگ برام بخر من یه هفته باهاش میام دانشگاه٬ و ما پنجشنبه ثابت کردیم که مردیم و اینبار نوبت محمود بود...
و اما جمعه...
تولد طبقه دوم یه پیتزا فروشی برگزار شد٬ جایی که شمع تولدش رو با فندک سیگار روشن کردیم و کیکش رو با چاقو ضامن دار تقسیم و بسی خوش گذشت بهمون و بسی جای همگی دوستان رو خالی کردیم...
بعد از اینکه همه رفتن٬ من و محمود و حامد و احسان رو رضا زدیم به جاده به مقصد ناکجا! کلی که از شهر خارج شده بودیم که رضا گفت اینجاست! ماشین رو زدیم کنار جاده و یه جای دنج برای دوستان اهل حال! و برای حال یه عده شیرقهوه سقارش دادن و یه عده قلیون و ما جزو اولی بودیم!!! :هاله نور!
و من امروز بروز کردم تا شاید محمود الوعده را وفا کند و با کیفش بیاید که آخر هر چی نامرده!!!
محمود جان تولدت مبارک...
«می دونم هیچی نفهمیدین! ازتون هم انتظار نمیره اینا رو بفهمید! حالا فعلا" بنویسید٬ وقتی که جلوتر رفتیم ممکنه چند درصد از اینا رو بفهمید!!!»
این تنها چیزی بود که از بین صحبت های استاد تحلیل سازه مون متوجه شدیم!!! ناشکر هم نیستیم٬ چون از اون یکی کلاس هم خبرها می رسه! خبر می رسه که یکی گفت عجب [...]ی خوردیم با این برداشتیم و...
یکشنه دوباره مقاومت مصالح داشتیم با پروفسور! پروفسور یهو وسط کلاس قاطی کرد که «"شیرین زبانی" نکنیدا! دهن همتون رو سرویس می کنم و از این حرفا!» بیچاره اونی که یهو ایست قلبی کرد! شیرین زبان فامیلیش بود! :دی!
و یکشنبه کلاس بتن و بعد از اون آز بتن و ما در مینی بوس و محمود رو داشبورد و پیاده شدیم اون دور دورا! استاد اعصابم رو ریخت به هم٬ یهو گفت می خوام ساعت کلاس رو برگردونم همون دوشنبه! بدبخت می شدم! دخول می کرد به کلاس دینامیکم! ای تو اون روحت٬ گفت تقصیر من نیست٬ رئیس گفته جای هیچ کلاسی نباید عوض بشه٬ ای تو اون روحش!!!
و آز بتن فبل از اینکه استاد بیاید و توپ و بچه ها و مهردادینیو...

و کلاس اندیشه ۱ و صف مزدوران و من تنها که از هر که می پرسیدم طرف حق بود و این حق هم چیزیست که هم حق خود را با آن می داند و هم ناحق و مهرداد خوابیده بود و یا می خواست بخوابد...
و یکشنبه انتخابات انجمن علمی که برگزار نشد ولی در عین برگزار نشدنش من شورای مرکزیش شدم و این انتصابات است و ما زورمون زیاد و گردنمان کلفت و آیا کسی حرفی دارد؟!
و آزادی که همیشه نزدیک مطلق است...
امروز چه روز خوبی بود!!! نمی فهمیدم مهدی داره چی میگه ولی عجیب تحلیل رو می فهمیدم!!!
و تحلیل که من را می فهمید و زندگی که زیبا بود و کور شود هر آنکس که نتواند دید!
و کلاس دینامیک که بعد از حضور و غیاب به بهانه آب خوردن امودم بیرون و دیگه هم برنگشت که نه حس درسش بود نه حوصله استادش...
فیله اومد آب بخوره٬ افتاد تو فنجون و دندونش شکست...
بچه های انجمن اسلامی دانشجویان از نوع "مستقلش" برنامه داشتن امروز گویا! اینا از همون اولش هی خودشون رو [...] می دادن تا بلکه دو تا دانشجو اونا رو با ما اشتباه بگیرن و برن عضوشون بشن! ولی مثل اینکه اسم عوض کردن هم فایده ای نداشت! اون همه تبلیغات که توی همشون نوشته بود به همراه پذیرایی فقط تونست ۵۰ نفر رو اونجا جمع کنه که ۲۰ نفرش بچه های ما بودن! دیدیم طرف داره [...] می گه اومدیم بیرون ساعت ۴:۰۰ برگشتیم که کیک و ساندیسشون حروم نشه! آخه نیست سالن خلوت بود٬ یهو بچه ها می زدن زیر خنده وسط حرفای یارو٬ صدا می پیچید زشت می شد!!!
و امروز که هوا سرد بود و من می سوختم...
بعد از ۴ ساعت تلاش بی وقفه بالاخره بلاگفا بالا اومد تا دوباره دو سطر برای این هفته بنویسم!
سه شنبه صبح دوباره خاک داشتیم٬ باز این اومد! طرف اصلا" توجیه نیست استاد به چی می گن! جزوه که نمی گه٬ کتابی که بشه خوند هم که معرفی نکرده٬ آنتراکت هم که نمی فهمه به چی می گن! بدبخت حضور غیاب هم بلد نیست!!! چهار نفر که این درس رو تو حذف و اضافه برداشتن٬ آخرش هم نتونستن به استاد حالی کنن که بره لیست جدید رو بگیره که اسمای همه توش باشه!!! خدا بخیر کنه با این!
دو ساعته داره مزخرف می گه. ما هم کلا" نصف صفحه تونستیم از چیزایی که می فهمیم نت برداری کنیم (!) هی می گیم خسته نباشید هی این نیشش رو وا می کنه انگار مثلا" باهاش شوخی داریم!!!
برداشته سوال مطرح کرده می گه هر کی جواب بده یه نمره به پایان ترمش اضافه می کنم! همه زل زدن بهش! بعد هم که جواب رو می گه باز همه زل زدن بهش! بعد بر می گرده می گه این تست کنکور ارشد بود!!! آخه ژیگول منِ ترم ۴ رو چه به ارشد؟!
حالا آقا برنامه نویسی هم درس می ده به ترم دومی ها! استاد ما اون زمان هفت٬ هشت جلسه اول رو فقط فلوچارت می گفت و کلا" از برنامه نویسی خبری نبود! این اومده جلسه دوم به بچه ها گفته برنامه ای بنویسید که دو معادله دو مجهولی رو بدون استفاده از شرط حل کنه! تازه به زبان فرترن هم بنویسید که ۲۰۰ ساله دیگه استفاده نمی شه و کتاباش هم هیچ جایی نمی تونید پیدا کنید!!!
خیلی دوست دارم بدونم اینو کی راه داده دانشگاه ما و چه نسبتی باهاش داشته که نصف درسای عمران رو گرفته دستش؟!
آز مصالح داشتیم ساعت ۲:۰۰ ٬ بعد از نهار سوار مینی بوس شدیم رفتیم پشت دانشکده علوم٬ استاد بزرگ اونجا منتظرمون بود. شروع کرد به توضیح تا به اینجا رسید که هر سوالی داشتید از مهندس بپرسید و اینکه ملاک نمره رضایت مهندسه و اینکه دوباره هر سوالی داشتید از مهندس بپرسید و اینکه مهندس اینا رو براتون توضیح می ده و دوباره اینکه هر سوالی داشتید از مهندس بپرسید!!! خلاصه همه اینا این بود که استاد رو نخواهیم دید به فضل و کرم الهی٬ انشالله!!!
بعد از آزمایشگاه پیاده برگشتم فنی٬ ساعت ۵:۰۰ قرار بود کیوان بیاد دنبالم و با هم بریم پیتزا٬ چند نفر دیگه از بچه های کلوب هم بودن. یعنی اولای تابستون یکیشون یه شرطی رو به من باخته بود و حالا باید منو مهمون می کرد...

چهارشنبه صبح هم کلاس سیالات تشکیل شد. این استاد هم زیاد با خسته نباشید میونه خوبی نداشت ولی می فهمید آنتراکت چیه! می فهمید خیلی از چیزهایی رو که اون یکی نمی فهمید!!!
فقط یه خورده قیافش خشک بود و دم به دقیقه هم می گفت حرف نباشه! از کلاسمون هم معلوم بود که همچین میونه خوبی با نمره دادن نداره! آخه نصف کلاس سیبیل و اینا بودن و کمه کم ترم ۱۰!!!
چهارشنبه قرار بود برنامه ریزی کنیم واسه اردو که من کلاسم طول کشید و ۱۱ دقیقه دیر رفتم انجمن! و همین ۱۱ دقیقه کافی بود تا خانم مدیر شاکی بشه و زنگ بزنه به من دعوا و اینکه قهر٬ قهر تا روز قیامت و از این حرفا! این بدبختی یه طرف٬ من ساعت ۲:۳۰ یه جایی قرار داشتم و باید زودی می رفتم و سر دیگه بدبختی این بود که یکی دیگه هم ساعت ۲:۰۰ توی دانشگاه با من قرار داشت که دفترم رو بیاره و خلاصه همه چیز ریخته بود به هم!!!
امروز ساعت ۱ ظهر از خواب بیدار شدم و چقدر خواب مزه می ده!!!
شاید برای کسایی که استاد تحلیل سازه ما رو نمی شناسن باور این حرف ها سخت باشه٬ شاید فکر کنید محض خالی نبودن عریضه دارم پیاز داغش رو زیاد می کنم٬ شاید فکر کنید این حرف ها در حد شوخیه! ولی باور کنید این استاد حرف نمی زنه!!! یعنی اون چیزایی که می گه نصفش رو اهم٬ اهوم می کنه و رد می شه...
حالا خوبه برای حل تمرینمون مهدی میاد حرفاش رو ترجمه می کنه! یعنی شنبه ها استاد میاد یه چیزایی می گه واسه خودش٬ بعد دوشنبه ها ما اون چند کلمه ای که بین اهم٬ اهوم ها شنیدیم رو به مهدی می گیم٬ مهدی تازه برای ما توضیح می ده طرف چی می گفته!!! فکر کن!!!
کلاس شنبه هم به همین منوال پیش رفت ولی قبلش یه سری هم به کلاس اندیشه محمود اینا زدم٬ یه دختری دارن این عمران ترم ۲ ها که وافعا" مرگ مغزیه!!! جلوی من نشسته بود و یه بسته چایی هم گداشته بود رو میزش! یکی از دخترا چایی اینو برداشت و استاد هم داره درس می ده اینا دست به یقه شدن این داره داد می زنه: چاییم٬ چاییم!!!
شنبه تولد داداشم بود. رسیدم خونه٬ دخترعمم در رو باز کرد. دیدم داداشم عین ذرت مکزیکی داره بالا پایین می پره! این و پسرخالم یه هفته با هم تفاوت سنی دارن! جفتشون رفتن تو ۱۲ سال ولی هیچ کدوم آدم نشدن!!!
از درس مقاومت مصالح ۲ در روز یکشنبه حرفی برای گفتن ندارم! کلاس بتن هم بحث سیمان و شن و ماسه بود که من دوست دارم!!! هه هه هه! قرار بود آزمایشگاه هم بریم که و فقط کلی الاف شدیم وسط سالن!
دانشگاه در روز یکشنبه با کلاس اندیشه ۱ تموم شد٬ یکی از پسرا رفته بود رو اعصاب من٬ درست پشت سر من نشسته بود و به معنای واقعی کلمه جفنگ می گفت!!! هی خواستم برگردم بزنمش٬ هی مهرداد نذاشت! ولی کاش می زدمش!!!
بعد از کلاس دیدم دو تا دختر رو هم گرفته به حرف داره از تئوریش دفاع می کنه!!!
داریم بحث لزوم تقلید رو می ریم جلو آقا داره از نظریه اینیشتین دفاع می کنه در مورد اینکه در یک زمان می شه در چند نقطه بود و من آخرشم نفهمیدم این چه ربطی به اون داره!!! باز طرف بگه «تقلید کار میمونه» و... با اینکه بازم جفنگه ولی آدم دلش نمی سوزه که یه ذره ربط داره به موضوع٬ ولی اینی که این می گفت اصلا" ربط نداشت!!!
دوشنبه بعد از اینکه مهدی استاد رو برامون ترجمه کرد بدون نهار رفتم سر کلاس دینامیک. یعنی مهدی ۱:۳۰ تموم کرد و ۱:۳۰ کلاس دینامیک من شروع شد! خوش به حال هر کی پاس کرد و وای به حال من بدبخت که پاس نکردم! به خدا من اعصاب اینو ندارم. تو کلاس انگار داره منو فحش می ده!!! آخه یه خورده تواضع هم به خرج بده آدم دلش نمی سوزه!!! میاد هی زرت و زورت می کنه به زبان انگیلیسیه غلیظ و اصیل! اه...
بعد از کلاس که اومدم انجمن واقعا" حالم خوب نبود. کاش این کلاس رو بتونم یه جوری بپیچونم. فردا هم دو ساعت باهاش دارم...
بچه ها توی انجمن تصمیمات جدید گرفته بودن٬ درخواست نوشتیم بریم اردو...
بالاخره کلکسیون اساتید این ترم٬ روز چهارشنبه تکمیل شد و استاد سیالات روبروی ما ایستاد و تدریس کرد...
فصل اولی که «حرف نباشه» به بررسی اون «ساکت باشید» می پردازیم٬ «گفتم حرف نباشه» بررسی فیزیکی «آخرین باره می گم حرف نزنیدا» سیالات است!!!
آخر همه حرفاش هم می پرسید سوالی نیست؟ و قبل از اینکه ما دهنمون رو باز کنیم می گفت: «حرف نباشه!»
در بررسی اولیه که از دروس و اساتید داشتم تحلیل سازه رو شده با ۱۰ ولی پاس می کنم ولی در مورد مقاومت مصالح ۲ چشمم آب نمی خوره٬ تکنولوژی بتن رو هم باید بالای ۱۵ بگیرم تا حذف اون دو واحد عمومی به این غلطی که کردم بیارزه! استاد اندیشه ۱ هم که تنها درس عمومیمه٬ عقاید معاند داره با ما و بعیده ۲۰ بگیرم توش ولی شده به زور ۱۹ رو می گیرم٬ بهم گفتن دینامیک رو ۱۲ اینا بهت می ده ولی فکر کنم خاک رو خاک بر سر می شم! آز مصالح رو توپ پاس می کنم و از این سیالات هم خوشم نیومده بعیده اون هم آخر ترم از من خوشش بیاد!!! :دی!
خب دیگه! کلاسمون تموم شد و من رفتم سراغ مسئول آموزش! پدرش رو در آوردم تا ساعت کلاس تکنولوژی بتن رو درست کنه٬ ولی همین که رفتم توی سایت ثبتش کنم٬ این دفعه با اندیشه ۱ تداخل زد!!! رفتم واسه نهار و بعدش دوباره یه ساعت رفتم رو مخ آموزش تا برام ثبتش کرد! ۱۸ واحد اختصاصی و ۲ واحد اندیشه اسلامی تا بدبخت بشم این ترم...
کارم که با آموزش تموم شد اومدم دیدم بچه ها انجمن رو تمیز کردن. همین که من رسیدم دنا خانوم هم سر رسید و رفت یه اسپری رنگ قرمز پیدا کرد و یدونه هم آبی٬ افتاد به جون انجمن! اسپری قرمز رو پاشید رو دستش مثل دوران صدر انقلاب چسبوند رو در و دیوار و کف سالن!!!
حامد هم بالاخره رفت اونجایی که باید می رفت و وقتی برگشت اعصاب نداشت...
پنجشنبه ۲:۰۰ صبح بود و من هم اعصاب نداشتم٬ آسمون صاف بود و دود سیگاری که مال من نبود...
۷:۰۰ صبح بیدار شدم برای سیالات٬ قراره دو کلاس بشیم و ای کاش کلاس من چهارشنبه باشه...
و پنجشنبه بدترین روز این هفته بود. اعصابم خورد بود٬ به محمود هم که زنگ زدم گفت خوابم! تا اینکه چند وقت بعد زنگ زد رفتیم بیرون...
یه اعلامیه دیدیم رو دیوار٬ فلان فلانی (!) پدر گرامی ساسان فوت کرده بود و ساسان همکلاسی دبیرستان ما بود. کلی ناراحت شدیم و زنگ زدیم به همه بچه های دبیرستان تا امروز بریم واسه مراسم پدرش...
امروز نمی دونم کی به ساسان زنگ زده بود که ساسان گفته بود سلام٬ من تو درکه نشستم دارم نهار می خورم٬ جات خالی!!!
تشابه اسمی بوده گویا!!! :هه هه هه!
دینامیک داشتم دیروز! باورم نمی شه دوباره باید سر کلاس این یارو بشینم! کلا" با این می شه ۷ واحد که باهاش برداشتم! کافیه از قیافم خوشش نیاد تا برم اونجا که عرب نی و این حرفا!!! حرفاش رو حفظ بودم. آر.سی.هیبلیر بود و قطار علم و اینکه امروز ۷ مهره و دیگه تموم شد و چیزی تا امتحانات نمونده و...
کی باورش می شه من ۳ ساعت باید این حرفای تکراری رو گوش کنم؟! این ترم پایینی ها چه ناز نشسته بودن نت برداری می کردن!!! حالا اسم آر.سی.هیبلیر رو می شنیدن و چهار ۵ تا اصطلاح دهن پر کن و دلشون غنج می رفت که طرف حتما" خیلی آره و این حرفا!!!
امروز سه شنبه هفتم مهر ماه امسال (!) بود...
صبح خاک داشتیم٬ رفتیم ببینیم این استادی که امسال آوردنش کیه و چه شکلیه؟! استاد جوونی بود و استاد جوون کلا" چیز خوبی نیست. طرف هنوز متوجه نیست که دانشجوی ایرانی اون هم توی دانشگاه ما چه جور موجودیه!!! فکر می کنه اینجا هاروارده مثلا" که مرجع انگلیسی معرفی می کنه! بنده خدا من ترجمه اش حالیم نمی شه٬ چی می گی تو؟!
عجب استاد ژیگولی هم بود! هی گردنش هرز می چرخید اینور و اونور! رقص بندری بود واسه خودش!!! یه جفت ماژیک هم گرفته بود دستش و نیم ساعت یه بار ریز دانه و درشت دانه می کشید رو تخته! نکرد محض رضای خدا سر اونها رو چند دقیقه بذاره که آخر کلاس خشک نشن بدبختا! معلوم بود هنوز کار داره استاد بشه ولی خب این ترم محض دست گرمی یه ۷-۸ تا درس با این ارائه داده بودن استاد شدن دستش بیاد! از خاک بگیر تا برنامه نویسی که نمی دونم چه ربطی به هم دارن!!!
تولد بود امروز و بعد از تموم شدن کلاس تولد گرفتیم...

الحمدالله کلاس آز مصالح هم تشکیل نشد تا ۲ ساعت از توفیق اجباری ما از کل ۸ ساعت در هفته ای که باید روی ماه استاد بزرگ را رویت کنیم کاهش یابد! امید است هم استاد پایدار باشند و هم ما که همینجوری ما بیافتیم و همینجوری هی ایشون استاد ما باشند که اگر من این ۷ ترم رو پاس کنم باز ایشون ۲ واحد زبان تخصصی دارن که دهنم رو...
عمرا" اگر این بند آخر رو کسی بفهمه!



